سلام.
من پریسا هستم.
متولد29شهریورماه1357و نابینای مطلق.
مبتلا به بیماری rp اگر درست خاطرم مونده باشه درجه3.
یک مختصر بینایی داشتم که از برکت این بیماری حالا دیگه جز خاطره چیزی ازش باقی نیست.
گاهی ندیدنم رو فراموش می کنم و به هوای گذشته بی هوا پیش میرم و برای خودم دردسر درست می کنم که این هیچ خوب نیست. احتمالا با این که مدتی از تاریک شدنم گذشته
هنوز عادت نکردم. اما خیالی نیست. عادت می کنم.
عاشق آرامشم ولی1ساعت نمی تونم آروم بنشینم. نمی دونم چرا.
سکوت رو دوست دارم ولی ساکت موندن برام ممکن نیست و باز هم نمی دونم چرا.
گاهی که خیلی از غلغلک های زمونه دردم بیاد متن و شعر می نویسم و پاره می کنم و این بار می دونم چرا. می نویسم تا از درد فریاد نکشم و پاره می کنم چون نمی خوام ناگفته هامرو جار بزنم.
از علاقه هام، کامپیوتر، سفر و کتاب هستن.
با کامپیوتر کمی، خیلی کم آشنا هستم. چند سالی هم هست که با کمک یک دوست بسیار عزیز1خورده اینترنتی شدم. دقیقا اظ آبان91. و همینجا بی نهایت از اون دوست بسیار عزیز ممنونم.
سفر برای من همیشه یک نوع ماجراجویی بود ولی هرگز اون طور که دلم می خواست برام پیش نیومد. یادم رفت بگم که من به گفته خیلی ها و باور خودم روح شلوغ و شلوغ و شلوغی هستم که توی1جسم محدود و تاریک گیر کرده و وای به زمان هایی که کمی آزادتر میشه.
کتاب. این یکی برام مثل جادویی هست که باطل نمیشه. از کتاب های رمان در شاخه جنایی و فانتزی خیلی خوشم میاد. مدتیه که با صوتی هاش کمی مشکل پیدا کردم و ترجیح میدم کتاب های تایپی یا فرمت هایی که صفحه خوان ها بتونن برام بخوننش به دستم برسه.
هدف از اینجا رو نمی تونم توصیف کنم. هنوز درست نمی دونم اینجا چیکار می کنم. شاید حرف های نگفتنی از دلم و از درونم و از هر چیزی که مربوط به من باشه و نشه گفتشون رو اینجا بنویسم. شاید برای رسوندن کتاب هایی که در دسترسم هست به بچه های نابینا که مثل خودم کتاب دوست دارن ازش استفاده کنم. شاید فقط پراکنده بنویسم فقط به خاطر اینکه گفته باشم. شاید هم تمام این ها رو اینجا انجام بدم. در حال حاضر واقعا نمی دونم. ولی در حال حاضر فقط دلم خواست1جای امن باشه که مال خودم باشه. فقط خودم. جایی امن تر از وبلاگ فسقلیم که دیگه برام امن نبود. اونجا نمی شد دنبال آرامش بعد از نوشتن هام بگردم. پس درش رو به روی تمام خاطره های شیرینم بستم و اومدم اینجا. کاش بشه اینجا برای من امن و آروم باقی بمونه!.
بگذریم. خیلی جمله های درست درمون آماده کرده بودم اینجا توی پست ثابت بذارم. از جمله1رشته نوشته هایی که می خواستن بگن این1شروع دوباره هست و اینجا همه چیز عوض میشه و من از گذشته هام جدا هستم و از قدم اول شروع میشم و… ولی پشیمون شدم و تمامشون رو پاک کردم. حالا دارم می فهمم که شروع دوباره ای نیست. این ادامه هست. ادامه خودم. ادامه ای که باید هرچی بیشتر تلاش کنم تا هرچی قشنگ تر و روشن تر باشه. این جدید ترین درسیه که از زندگی گرفتم. شاید از همین امروز صبح که حقیقتش رو حس کردم و فهمیدمش و پذیرفتمش. اینکه ما هرگز از گذشته هامون جدا نیستیم. باطله اگر تصور کنیم میشه ازش در بریم و بدون حضورش توی زندگیمون دوباره شروع کنیم. چه ما موافق باشیم و چه نباشیم، گذشته های ما همراهمون هستن. با وجود بی مهری ما نسبت به خودشون، باز هم بزرگوارانه شونه به شونه هامون میان و کوله بار تجربه هامون رو برامون قدم به قدم جاده زندگی میارن تا هر زمان لازم داشتیم دم دستمون باشن و بتونیم ازشون استفاده کنیم.
بله این برای من1شروعه ولی نه شروعی که بتونه از دیروز هام جدام کنه. من پریسا هستم. پریسای دیروزی که حالا سعی می کنه هرچی بهتر باشه تا فردا هاش رو بهتر درست کنه.
گذشته هام رو پیوندش می کنم به اینجا تا ازش غافل نباشم و ازم جا نمونه. تلخه و پر از ایراد های تاریک ولی لازمش دارم. دوستش دارم. خیلی زیاد!. مثل1پدربزرگ پیر و مهربون که با تمام شکستگی ها و زخم هایی که از روزگار و از اشتباه های من بهش خورده، باز رهام نمی کنه و همراه کوله بار سنگین تجربه های سفید و سیاه من سربالایی ها و سراشیبی های زندگی رو همراهم پشت سر می ذاره و مواظبه که اشتباه های پشت سرم رو دوباره تکرار نکنم، درس های دیروزم که از زندگی گرفتم رو فراموش نکنم و1بار دیگه درد زمین خوردن هام که حاصل اشتباهاتم بودن رو تجربه نکنم. این گذشته زخمی و تاریک رو دوستش دارم. خیلی زیاد!.
خوشحالم که اینجام. خوشحال و ناآگاه.
به نظرم برای معرفی خودم به هر کسی که از اینجا رد میشه همین اندازه پر حرفی کافیه.
باید برم زیر و بم این خونه جدید رو کشفش کنم. خدا می دونه چه قدر از این کار خوشم میاد!. کاش همین فردا1چیزی پیدا کنم در موردش بنویسم. آخه همون طور که دارید می بینید من زیاد پر حرفم و اگر موضوع واسه حرف زدن گیر نیارم بد میشه. خوب دیگه من رفتم. زوایای ناشناس و خام اینجا منتظرم هستن که به همشون بریزم.
به امید فردایی که درش هیچ دلی تنگ نیست.
ایام به کام.